27/بهمن/1404
|
00:37
جایگاه مؤلفه‌های ساختار اجتماعی در ارزیابی‌های تحولات جامعه ایرانی یا جوامع اسلامی کجاست؟

پرسشی از اصحاب علوم اجتماعی اسلامی

محمدرضا قائمی‌نیک*: سنجش دینداری ایرانیان یا به ‌تعبیر عام‌تر و کیفی‌تر، ارزیابی تحولات دینداری ایرانیان، مخصوصاً بعد از تشکیل نظام جمهوری اسلامی و به ‌طور خاص‌تر در 3 دهه اخیر، به دلیل ماهیت دینی نظام سیاسی حاکم بر ایران، اهمیت بسیاری یافته است. حداقل در یک نتیجه‌گیری کلی 2 دیدگاه در این‌ باره قابل طرح است؛ در یک ‌سو تشکیل نظام سیاسی مبتنی بر دین (اسلام) را باعث تضعیف دینداری در ایران می‌دانند و در سوی دیگر، نتیجه مخالف آن‌ را بیان می‌دارند. این نتیجه‌گیری‌های متنوع یا بعضاً متضاد، به‌ معنای عدم استناد این سنجش‌ها یا ارزیابی‌ها به مطالعات میدانی نیست، بلکه همان‌طور که می‌دانیم حتی در ابژکتیوترین شکل ارزیابی‌ها یعنی پیمایش‌ها یا سنجش‌های مبتنی بر داده‌های آماری، نحوه طرح پرسش‌ها و گویه‌های انتخابی تاثیری جدی بر نتیجه ارزیابی‌ها خواهد داشت. مدعای اصلی بر سر آن است که جامعه ایرانی (و در بعضی موارد، جوامع اسلامی) به دلیل هویت اسلامی خود، مسیر تاریخی و اجتماعی متفاوتی را نسبت به جوامع سکولار یا حتی مسیحی غربی دارد و ارزیابی آنها با نظریات غربی، فهم دقیقی از تحولات آن ارائه نمی‌دهد.
با این ‌حال در این یادداشت، قصد ورود به منازعه فوق را ندارم و مفروضه بنیادین اصحاب علوم اجتماعی مبنی بر تفاوت هویت جوامع اسلامی را به‌ عنوان مفروض این یادداشت قرار داده‌ام اما حتی با پذیرش این مفروضه، مساله بر سر نقصانی تاریخی است که در میان اصحاب علوم اجتماعی ایران و سنجش‌های میدانی به چشم می‌خورد (و البته این نقصان تابعی از نقصان تاریخی علم در ایران است که مطابق تحلیل‌های بسیاری از صاحبنظران از تحلیل ارائه شده در بیانیه گام دوم انقلاب اسلامی، برخاسته از عقب‌ماندگی تاریخی ایرانیان و حتی مسلمین در تولید علم است) و آن، عدم توجه به نقش «ساختار»های اجتماعی و در اینجا ساختارهای دینی در تحولات اجتماعی جامعه ایرانی و جوامع اسلامی است.
می‌دانیم که در نظریات علوم اجتماعی، حتی در نظریاتی مانند ماکس وبر که بر «کنش» تاکید دارند یا در رویکردهای مردم‌شناختی، همچنان مرز روشنی با نظریات روان‌شناختی وجود دارد و آن، تقید به شکلی از ساختار اجتماعی است (اگرچه در نظریات روان‌شناختی نیز حتی ساختار اهمیت بسیار زیادی دارد). ساختار اجتماعی یا فرهنگی نیز موجودیتی است که اگرچه از تجمیع افراد در حیات اجتماعی تکوین می‌یابد اما همان‌طور که دورکیم با غلظت بیشتری متذکر شده، حیث استقلالی از آحاد افراد آن جامعه دارد. با این‌ حال می‌دانیم این موجودیت جدید نیز تغییر و تحولاتی دارد و در تعامل با آحاد افراد قرار می‌گیرد. به‌ این معنا، تحولات جامعه ایرانی منحصر به تحولات آحاد افراد (از جمله دینداری آنان) نیست، بلکه تحولات مربوط به ساختارها نیز در این ارزیابی باید مورد توجه قرار گیرد.
با نظر به این مقدمه، نظریات متعدد علوم اجتماعی، مخصوصاً پس از دوره کلاسیک، همواره دلمشغول توضیح وجوه مختلف ساختارهای اجتماعی بوده‌اند. زبان و مولفه‌های متنوع زبانی، روابط تولید، بازار، نظام پولی، آموزش، جنسیت، رسانه، مصرف، قدرت و نظایر آنها در نظریات علوم اجتماعی عمدتاً ناظر به حیث جمعی مورد بحث قرار می‌گیرند و فی‌المثل اگر آنها را با مباحث فلسفی یا روان‌شناختی مقایسه کنیم، به‌ وضوح به تاکید اصحاب علوم اجتماعی بر ویژگی جمعی این مولفه‌ها در نظریات اجتماعی پی‌‌خواهیم برد. با این‌ حال اصحاب علوم اجتماعی اسلامی، در وضعیت فعلی، اغلب در حدود توضیح واقعیت مستقل حیات اجتماعی (با عناوینی نظیر جامعه، فرهنگ و...) از افراد، دیدگاه‌هایی را مطرح می‌کنند و البته توضیح آنها نسبت به نحوه استقلال واقعیت جامعه یا فرهنگ از افراد، متاثر از مبانی اسلامی است و تمایزات قابل توجهی نسبت به توضیح سکولار نظریات علوم اجتماعی غربی دارد. همان‌طور که می‌دانیم در توضیح اولیه و مشهور شهید مطهری از واقعیت مستقل جامعه از افراد، این واقعیت در ذیل اصالت وجود حکمت متعالیه به بحث گذاشته می‌شود که تفاوتی قابل توجه از واقعیت اجتماعی مدنظر دورکیم دارد و عمدتاً امکان توضیح واقعیت اجتماعی به ‌نحو متعالی (و نه درون‌ماندگار) را فراهم می‌آورد.
اگرچه این تلاش‌ها در توضیح و فهم واقعیت جمعی دینی، مخصوصاً در جوامع اسلامی گامی مهم قلمداد می‌شود اما به ‌نظر می‌رسد همچنان وجوه مختلف واقعیت جمعی، آنگونه که با جزئیات متکثر در نظریات علوم اجتماعی غربی وجود دارد، از منظر علوم اجتماعی اسلامی-ایرانی مخصوصاً به شکل انضمامی به بحث گذاشته نشده است. فی‌المثل همان‌طور که می‌دانیم مخصوصاً پس از فراگیر شدن سنت چرخش ‌زبانی در قرن بیستم، زبان به‌ عنوان یکی از مولفه‌های اصلی نظریات اجتماعی مطرح و به حوزه روش‌های تحقیق (از تحلیل گفتمان تا نشانه‌شناسی و نظایر آنها) نیز منتقل شد. با این‌ حال در سنت اسلامی، اگرچه موضوع زبان از احصاءالعلوم فارابی و در ذیل «علم‌اللسان» و بیش از آن در کتاب الحروف به ‌مثابه یکی از مولفه‌های اصلی حیات مدنی مطرح شده اما در نظریات علوم اجتماعی معاصر اسلامی- ایرانی به بحث گذاشته نشده است. 
این یادداشت قصد دارد فتح ‌بابی باشد برای توجه به عناصر و مولفه‌های ساختاری که توجه به آنها می‌تواند بر غنای نظریات علوم اجتماعی اسلامی بیفزاید و از خلال این توجه، امکان سنجش و ارزیابی جامعه ایرانی و دیگر جوامع اسلامی و حتی ارزیابی دینی تحولات اجتماعی جهانی ممکن و مقدور شود. در فضای فعلی، حداقل می‌توان در مواجهه انتقادی با نظریات موجود علوم اجتماعی، به مولفه‌هایی پرداخت که در این نظریات موجود مطرح است. مولفه‌هایی نظیر ساختار بازار، ساختار تولید، منطق تقسیم کار، اتوپیا و تخیل اجتماعی، روابط قدرت، حوزه عمومی و قواعد حاکم بر گفت‌وگو، خرده‌نظام‌های اجتماعی، سازمان‌ها و نهادهای اجتماعی، زبان، هنر و ادبیات، طبقات اجتماعی، معانی نمادین اجتماعی، منزلت اجتماعی، جنسیت، اقلیت‌های اجتماعی، ملیت و نظایر آنها نمونه‌هایی است که توجه به نقش آنها در حیات اجتماعی در نظریات مختلف علوم اجتماعی مورد کنکاش قرار گرفته است. این در‌ حالی است که اگر علوم اجتماعی اسلامی مدعیاتی درباره فهم حیات اجتماعی به شکلی متمایز از نظریات رایج علوم اجتماعی غربی دارد، ناگزیر باید بتواند نسبت به این مولفه‌ها و مولفه‌های دیگر، توضیحی جدی به میان آورد. فی‌المثل می‌توان به این پرسش اندیشید: آیا نهادی مانند مسجد یا حتی زیارت که نقشی مهم در ساختار اجتماعی جامعه ایرانی داشته و حتی دارد، قابلیت توضیح با نظریات علوم اجتماعی فعلی را داراست؟ در فقدان چنین کنکاش علمی که ناگزیر باید وجوه انضمامی و نظری را به صورت توأمان مدنظر قرار دهد، تحقق مدعای علوم اجتماعی اسلامی، اگرچه از حیث مبانی و توضیحات برهانی صواب است اما گره‌ای از ارزیابی تحولات جامعه ایران، حتی تحولات دینی آن نمی‌گشاید.

* عضو هیات علمی دانشگاه رضوی

ارسال نظر